خاطرات مشهد
گل پسرم میدونم چند وقته نتونستم واست بنویسم ازت عذر میخوام آخه خودت که میدونی سرم کلی شلوغه . جونم برات بگه هفته پیش شب سه شنبه که شب قبل عید غدیر بود رفتیم بله برون پسرعموی مامان و شما پسر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی و برای اولین بار توی سروصدا خوابیدی اینم یکی از عجایب بود از بس خسته بودی . فرداش روز عید غدیر به سمت مشهد حرکت کردیم و کلی مامانی ذوق داشت که داریم میریم مشهد چون مامان مشهد رو خیلی دوست داره شب خونه عمو اکبر مهمونی خاله سحر بود و شما کلی خوش تیپ شده بودی با لباسای قشنگت
اما از فرداش گرفتاری هامون شروع شد اولش که شما سرما خوردی و بابایی حساسیت پیدا کرد و آبریزش داشت و من هم مسموم شده بودم و حالم بد بود بلاخره اصلا از مسافرتمون چیزی حالیمون نشد و کلی ضدحال خوردیم و روز جمعه هم برگشتیم .
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خاطرات مشهد
